تبليغاتX
ایران شناسی

پس از مدتی زاب برای بررسی اوضاع به مسافرت رفت و پس از عبور از نواحی غربی و جنوبی به سمت شرق ایران رفت و مشاهده نمود که در شرق ایران هنوز دریاچه وجود دارد و در اطراف آن جنگلهای سرسبز و زیبایی به وجود آمده بنابراین به این فکر افتاد تا پس از بازگشت به سیلک با همه مردم به سمت آن جا کوچ کنند.
پس از مراجعه زاب به سیلک و تعریفهایی که او از دریاچه و اطراف آن نمود به دستور ایرانبان مردم سیلک از شهر خود کوچ نموده و به سوی دریاچه که بعدها به هامون نام گذاری شد حرکت نمودند.
چند ماه بعد از انتقال ایرانیان به شهر جدید که بمناسبت اسم زاب زابلستان نامیده می شد تورانیان دوباره به ایران حمله نمودند که می توان آن را به بزرگترین حمله تورانیان به ایران بر شمرد، آنها همه چیز را خراب نموده و هر کس را که در مقابل آنها قرار میگرفت میکشتند و پس از چند روز غارت شهر از آنجا رفتند.
ایرانیان در اطراف شهر جدید شروع به کار نمودند و تمام صنعتی را که در سیلک با خود داشتند در شهر رواج دادند .
روزی یکی از جوانان که در کوه برای شکار گردش می نمود متوجه سنگی شد و آن را با خود به شهر آورد و در داخل کوره نهاد و مشاهده نمود که سنگ مذبور به مانند مس آب شد و فلز را به وجود آورد ولی فلز جدید بسیار نرم بود و نمی توانست از آن برای ساختن وسایل فلزی استفاده نمود، به این فکر افتاد تا آن را با مس مخلوط نماید و با حیرت دید که فلزی جدید به و جود آمد که از مس محکمتر و رنگ آن شفاف تر می باشد و بدین ترتیب او اولین کسی بود که برنز را ساخت (فلزی که او یافته بود به نام قلع میباشد) .
به همین ترتیب مردان شهر در هر جا که سنگی را میدیدند که تا به آن روز آن نوع سنگ را ندیده بودند آن را با خود به شهر آورده در درون کوره قرار می دادند  تا ذوب شود تا اینکه آنها سنگی را پیدا کردند که میدانستند فلزی می باشد ولی با آتش کوره های خود نتوانستند آن را ذوب نمایند به همین جهت آن را آهن نامیدند که به معنی ذوب نشدنی میباشد، ولی پس از مدتی آن را هم ذوب نمودند بدین ترتیب ایرانیان موق به ساختن وسایل از آهن شدند.

+ نوشته شده توسط مرد کهن در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 19:50 |

پس از بکار گیری گندم به جای گوشت در غذا مردم آن را آب پز نموده و مصرف میکردند یک روز پدر رود از فرط گرسنگی وقت برای پختن گندم نداشت پس گندم خام را کوبیده و به صورت آرد در آورد و آن را در دهان گذاشت ، مرد کوزه گر از طعم شیرین و خوش آرد بسیار خوشنود شد و فقط از اینکه آرد در دهانش تبدیل به خمیر چسبنده می شد ناراحت بود .

به همین منظور و برای فرار از پختن گندم آن را آرد نموده و میخورد ، روزی هنگام خوردن مقداری از خمیر از دستش افتاده و داخل آتش شد هنگامی که مرد خمیر را از آتش خارج نمود مشاهده نمود که هم بوی خوبی دارد و هم حالت آن تغییر نموده است، هنگامی که آن را خورد متوجه شد که طعم آن از خمیر بهتر است و از آن پس گندم را آرد نموده و در آتش قرار میداد و نان را میخورد و کم کم تمام مردم شهر این کار را انجام دادند.

ولی کوبیدن گندم بسیار کار مشکل و سختی بود به همین منظور آنها به این فکر افتادند تا گندم را بین دو تخته سنگ قرار داده و آن را آرد نمایند.

پس از خشک شدن دریاچه دیگر مسافرت به شهرهای اطراف بسیار سخت شده بود و دیگر کسی به مسافرت نمی رفت.

در شهر گیان که در همسایگی سیلک بود و مازون پادشاه آنجا بود مردان به سنگ تراشی مشغول بودند مازون پسری داشت به نام تم که به کوهها می رفت و گوسفندان را شکار نموده به شهر می آورد، در روزهایی هم که به شکار نمی رفت به سنگ تراشی مشغول میشد تا برای شکار همیشه کارد سنگی تیز داشته باشد.

تم شنیده بود که در سیلک چیزی وجود دارد که مانند سنگ سخت است و هنگامی که در آتش قرار میگیرد آب میشود و اگر آتش خاموش شود باز به مانند سنگ سخت می شود و نمی توان آن را شکست.

پس تم راهی سیلک شد و به نزد رود رفت خود را معرفی نمود و به او گفت که برای دیدن آن جسم سخت آمده است ، رود تم را به همراه دختر خود به نزد پدرش فرستاد، پیر مرد قطعه ای مس را به او داد ، تم از روی عادت که ببیند سختی آن چقدر است سنگی بزرگ برداشت و بر روی مس کوبید و مشاهده کرد مس بجای اینکه شکسته شود پهن شد، او به کار خود ادامه داد و پس از مدتی دید که مس به صورت ورقه در آمده و دارای لبه های تیز شده وقتی دست بر آن کشید گفت : که از کارد سنگی او تیز تر می باشد رود که شاهد این ماجرا بود مس را در دست گرفت و گفت می توان از آن برای بریدن ساقه گندم به جای کارد سنگی استفاده کرد و همگی برای امتحان به دامنه کوه رفتند و مشاهده نمودند که با یک حرکت کوچک به راحتی ساقه گندم را می برد.

از این پس بود که مرد سیلک به اهمیت مس پی برند و سیلک تبدیل به یک شهر صنعتی گردید چون تمام مردم شروع به ذوب مس نمودند

+ نوشته شده توسط مرد کهن در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 17:21 |

پس از خشک شدن دریاچه و از بین رفتن ماهی های آن و همچنین کم یاب شدن گوزن مردم سیلک برای سیر کردن شکم های خود به گندم روی آوردند و چون در شهر خشکسالی بوجود آمده بود به ناچار از دامنه کوهها گندم را تهیه میکردند پس از مدتی مشاهده نمودند که بر اثر مصرف گندم هم کم شده پس ایرانبان به آنها دستور داد تا مانند زمین که دانه را در خود نگاه داشته تا بارور شود آنها نیز گندم را بکارند و این اولین پایه ی بنای کشاورزی در ایران بود.

هوا روز به روز گرمتر میشد و حیواناتی که تا به آن زمان ایرانیان آنها را ندیده بودند در شهر ظاهر شدند حیواناتی که بسیار خطرناک بودند٬ آنها دریافتند که اگر این جانور آنها را نیش بزند خواهند مرد پس بسیار مراقب آنها بودند (زیرا عقرب در جاهای گرم و خشک زندگی میکند و چون سیلک تا آن زمان مرطوب بود آنها عقرب ندیده بودند).

این خشکسالی تنها برای مردم سیلک نبود و کلیه مناطق اطراف دریاچه دچار آن شده بودند ولی چون آتشفشان شهرهای آنها را ویران نکرده بود وضعیت آنها بهتر از مردم سیلک بود.

پس از مدتی گرسنگی به تورها فشار آورد و آنها برای بدست آوردن غذا به سمت ایران حمله نمودند و به شهرهای جنوبی هجوم آوردند و چون دریاچه ای وجود نداشت تا با سرعت خبر را به ایرانبان برسانند این خبر با وقفه ای طولانی به گوش او رسید که دیگر دیر شده بود و تورها بیشتر نواحی جنوبی را در هم کوبیده بودند.

مردم در نواحی جنوبی با یکدیگر متحد شده و در مقابل تورها به مقابله پرداختند .

همانطور که اشاره شد در گذشته در اطراف دریاچه گوزن زیاد بود و مردم برای لباس خود از پوست این حیوان استفاده می کردند ولی پس از کم شدن این حیوان در اطراف دریاچه دیگر پوست برای تهیه لباس در دسترس نبود و ایرانبان به آنها گفت تا به جای پوست گوزن از پوست گوسفند استفاده نمایند.

رود در این مدت دارای چندین دختر و پسر شد و دختر بزرگ حود را نیز رود نامید (چون در آن زمان مردم از کلمات کمی استفاده می نمودند بنابراین یک نام در آنها بسیار زیاد تکرار میشد مانند رود زاب و تم) رود در دوران کودکی خود پشمی را که از گوسفندان میرخت را جمع آوری میکرد وآنها به صورت کوهی از پشم درست مینمود و سپس آن را گسترده می نمود٬ روزی رود دوم در عالم بازی خود این پشمها را با ضمغی که از درختان خارج می شد مخلوط نمود و آن را بر روی زمین به مانند همیشه پهن نمود و به دنبال بازی خود رفت و بعد از مدتی که باز گشت مشاهده نمود که ضمغ خشک شده و پشمها سفت٬ آن را برداشته و به مادر خود نشان داد و مادر آن را به دور بدن کودک پیچید و با آن برای او لباس درست کرد و رود دوم ناخواسته اولین کسی بود که نمد را اختراع نمود.

پس رود به مردم شهر دستور داد تا پشم گوسفندان را دور نریزند و آنها را با ضمغ مخلوط نمایند تا برای خود و فرزندان لباسهای گرم تهیه نمایند

+ نوشته شده توسط مرد کهن در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 22:17 |

پس از پایان زلزله عظیم، ایرانبان و اهالی سیلک به شهر خود بازگذشتند و با شهری ویران مواجه شدند شهری که در اثر زلزله ویران شده بود ولی همچنان زیبا و فرح بخش بود.

بعلت ده روز دوری از شهر و نبود کسی در آن٬ آتش در آتشکده خاموش شده بود و دغدغه اصلی ایرانبان آوردن آتش بود زیرا هنوز ایرانیان طریقه درست کردن آتش را بلد نبودند، در اثر آتشفشان و خروج مواد آتشفشانی  از کوه جنگلهای شمالی در حال سوختن بودند پس ایرانبان به زاب و چند تن دیگر ماموریت داد تا به آنجا رفته و با خود آتش بیاورند.

اما نکته مهم دیگری که توجه همه را به خود جلب کرده بود پایین رفتن آب دریاچه بود که در این چند روز بعد از زلزله بیش از حد معمول بود به صورتی که در چند روز آینده بجز لجن از دریاچه چیزی باقی نماند.

واین بسیار موضوع مهم و با اهمیتی برای مردم شهر بود زیرا آنان که غذای اصلی خود را که ماهی بود از دریاچه به دست می آوردند و این خشکسالی باعث شد تا آنها دیگر نتواند از ماهی استفاده نمایند، همچنین مرغابی هایی که هر سال بعد از فصل بارندگی به سیلک می آمدند دیگر به آنجا نیامدند و به نقاط جنوبی رفتند که آبگیر داشت.

به همین جهت ایرانیان به خوردن گوشت گوزن رو آوردند ولی پس از مدتی گوزن نیز نایاب شد به علت اینکه گوزنها دیگر به سیلک نمی آمدند و به جاهای سرسبزتر میرفتند.

یکی دیگر از مشکلاتی که بعد از خشک شدن دریاچه به وجود آمد و مردم را بسیار آزار میداد حمله پشه به شهر بود چون هم در روز و هم در شب آسایش مردم را از آنان ربوده بود ولی آنان متوجه شدند که در اطراف آتشکده پشه وجود ندارد بنابراین از آن پس مردم در خانه های خود آتش روشن می کردند تا از دود به وجود آمده پشه ها را فراری دهند.

بدین تریتب پس از زلزله بهشت ایران تبدیل به ویرانه شد و دریای مرکزی ایران بدین ترتیب تبدیل به کویر ایران شد.

+ نوشته شده توسط مرد کهن در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 22:48 |

پس از فصل باران جانورانی که مهاجرت کرده بودند بازگشتند و همه جا سبز و خرم گردید، رود و زاب و کلیه سکنه سیلک چون همواره در سرزمینی مانند بهشت زندگی می کردند متوجه نبودند که طبیعت اطراف آنها چقدر زیباست.

یک روز هنگامی که رود از خواب بیدار شد متوجه شد که آفتاب خوب نمی درخشد ابتدا فکر کرد که هوا ابری می باشد ولی وقتی به آسمان نگاه کرد دود غلیظی را دید که آسمان را فرا گرفته است .

به سرعت از خانه خارج شد و مشاهده کرد که تمامی مردم شهر با تعجب به آسمان نگاه می کنند و نمی دانند که این دود از کجا می آید، یکی از دختران شهر به نام تیر گفت که هنگامی که در سالهای گدشته جنگلهای شمالی آتش گرفته بود این چنین دود آسمان را پوشانده بود ولی بوی این دود با بوی سوختن چوب فرق دارد.

بنابراین رود به زاب و تعدادی از جوانان شهر ماموریت داد تا به قله کوه مجاور شهر رفته و علت را جویا شوند، فردای آن روز هوا بدتر شد و دود غلیظتر گردید و بوی بسیار زننده ای درهوا به مشام میرسید، زاب و همراهان بازگشتند و خبر آوردند که این دود ناشی از سوختن جنگلها نیست و از قسمت شمالی این دود میآید.

مردم و رود در روز سوم مشاهده کردند که حیوانات با سرو صدایی زیاد به سوی جنوب حرکت می کنند و این حرکت بیشتر به فرار می ماند، عصر روز سوم ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد و تمام مردم شهر که تا آن زمان زلزله ندیده بودند از خانه های خود خارج شدند و دیدند که زمین که همیشه در زیر پای آنها بی حرکت بود شروع به لرزیدن کرده و در دریاچه امواجی را درست کرده که به سمت شهر حمله ور شده اند پس رود به مردم دستور داد تا شهر را تخلیه کرده و به سوی کوهها بروند.

مردم شروع به بالا رفتن از کوهها کردند و در جای امن قرار گرفتند بعد از آن رود به مردم گفت که باید به جایی که حیوانات به آن سو می روند برویم تا در امان باشیم و شروع کردند به سمت جنوب حرکت کردن تا دو روز حرکت کردند تا دود هوا کمتر شد و از زلزله خبری نبود مدتی را در آن جا ماند و پس از ده روز که هوا کاملا صاف شد به سیلک باز گشتند

+ نوشته شده توسط مرد کهن در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 18:46 |

همسر رود (زاب) بیشتر وقت خود را به گشت و گذار در کوهها می گذراند روزی در کوههای شمالی حیوانی را دید که براحتی از کوه بالا می رود و بسیار زیباست، این حیوان با قدی بلند و دمی بلند و زیبا و موهای گردن (یال)بلند در کوه حرکت می کرد زاب توانست این حیوان را گرفته و با خود به سیلک آورد در شهر همه از زیبایی این حیوان صحبت می کردند ولی هیچیک از آنها نمی دانستند که با این حیوان چه کارهایی می توان انجام داد و فقط برای زیبایی آن را نگهداری می کردند.

مدتی گذشت تا روزی در هنگام جمع آوری انار زنبیل رود سنگین شد و نمی توانست به راحتی آن را حمل نماید پس زاب به او گفت آن را بر پشت اسب گذاشته و از آن کمک بگیریم وقتی این کار را انجام دادند مشاهده کردند که اسب به راحتی بار را حمل می کند و آنها دریافتند که می توان از اسب برای حمل بار استفاده کرد.

پس مردان سیلک راهی کوهها شدند تا تعداد بیشتری اسب با خود به شهر آورند، بعد از اینکه اسبها در سیلک زیاد  شدند مردم متوجه شدند که آنها هم مانند انسان دارای دو جنس نر و ماده هستند.

روزی در ساحل شهر یک کشتی پهلو گرفت و رود مشاهده کرد که سرنشینان آن یک زن و چند مرد هستند و آن زن پادشاه شهر گیان می باشد پس رود آن زن را در آغوش گرفت و او را به خانه خود برد ، آن زن به رود گفت که شهر او در شمال غربی دریاچه قرار دارد ولی جمعیت آن کمتر از سیلک می باشد در ضمن مردم شهر گیان بیشتر به شعل منبت کاری بر روی چوب اشتغال دارند.

رود پس از صحبت با مازون به او گفت که از حیوانات برای باربری و سواری استفاده می کنیم و اسب را به او نشان داد و مازون اظهار داشت که در شهر خود چنین حیوانی را نداریم ، بعد از آن رود گوسفند را به او نشان داد و گفت که از شیر این حیوان استفاده نموده و از گوشت آن به جای گوشت گوزن می توان استفاده کرد.

رود به زاب گفت بهتر است یک جفت اسب و یک جفت گوسفند را به گیان ببرد و به آنها استفاده از این دو حیوان را آموزش دهد.

وقتی زاب در گیان سوار بر اسب شد و مسیری را با اسب به سرعت طی کرد تمام مرد متحیرمانده و در نظر خود حیوانی را می دیدند که سر او سر انسان و مانند حیوانات دارای چهار پا می باشد و همین امر باعث شد که برای اولین بار منبت کاران شهر نقش موجودی را بر روی چوب نقش کنند که سر انسان و بدن حیوان را دارد.

+ نوشته شده توسط مرد کهن در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 16:38 |

پس از مدتی رود صاحب پسری شد و بعد از دو سال نیز دختری وارد زندگی رود و زاب گردید، رود از این ماجرا بسیار خوشحال بود زیرا می دانست که بعد از او دخترش جای او را می گیرد نه دیگری.

در همان زمان از جنوب کشور خبر رسید که مردان و زنان چشم سیاه و مو سیاه (تورها) به این نواحی حمله کرده و ۳ مرد و ۲ زن را به قتل رسانده اند، این خبر بسیار عجیب بود زیرا تا آن زمان اتفاق نیافتاده بود که مرد یا زنی به دیگری حمله کرده و وی را به قتل برساند.

به همین منظور ایرانبان به سمت نواحی جنوبی حرکت کرد و پس از رسیدن به آنجا شرح ماجرا را جویا شد،  مردم به او گفتند که تعداد از تورها به آنها حمله کردند و به سمت خانه آتش رفتند آنها نیز از آنها ممانعت بعمل آوردند که این امر باعث شد که تورها ۵ نفر از آنها را به قتل برسانند و با خود آتش ببرند ، بنابراین ایرانبان به آنها دستور داد که اگر با هم تورها مراجعه کردند مقداری آتش را در درون کوزه کرده در مقابل آنها قرار دهند تا دیگر به آنها حمله نکنند و خود به شهر سیلک بازگشت.

وقتی رود به سیلک رسید در ساحل شهر دختری را دید که با پرندگانی در حال بازی می باشد که تا به حال ندیده ، این پرنده ها دو جور بودند بک نوع کوتاه و توپل و نوع دیگر بلندتر و لاغر که تاج زیبایی بر سر داشت در ضمن هر دو نوع نمی توانستند پروازکنند در روزهای بعد متوجه شدند که در هنگامی که برای این پرندگان دانه ای ریخته می شود لاغرتر ها با صدایی مخصوص بقیه را خبر می کنند و این پرنده در هنگام طلوع خورشید و همچنین غروب با صدایی زیبا شروع به خواندن می کند پس ایرانبان و مردم شهر شروع به پرورش این پرنده زیبا کردند که چیزی بجز مرغ و خروس نبودند

+ نوشته شده توسط مرد کهن در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 16:55 |

در عصر رود مردم از ظروف سفالی استفاده میکردند٬ پدر رود (ایرانبان) سفالگر بود و ایرانبان در اوقات بیکاری به پدر خود در ساخت کوزه های سفالی کمک میکرد٬ روزی هنگام خوردن انار متوجه شد مایع سیاه رنگی از پوست انار خارج می شود و او از روی ذوق با آن مایع روی یکی از کوزه ها یک نقاشی کرد و بعد از اینکه کوزه را از آتش در آوردند مشاهده کرد که آن نقش بر روی کوزه باقی مانده است ولی مقداری رنگ آن تیره تر شده.

پس او به این فکر افتاد تا با دیگر مواد این کار را امتحان کند ولی متوجه شد که فقط با مایع پوست انار اینکار امکان پذیر است.

پس میتوان رود را اولین کسی دانست که بر روی سفال نقاشی می کرد.

همچنین روزی هنگام برداشتن یک کوزه از زمین کوزه از دستش به زمین افتاد ولی با تعجب دید که کوزه نشکست آن را برداشت و دوباره به زمین زد و دید که کوزه نشکستو این موضوع را با پدر در میان گذاشت و پدر هم تعجب کرد و به دختر خود گفت که امروز خاک را از جای دیگر تهیه کرده است .

فردای آن روز هنگامی که پدر رود کوزه ها را داخل آتش گذاشت رود مشاهده کرد بعد از داغ شدن کوزه مایعی از آن خارج شد و بعد از مقداری حرکت ثابت شد و از پدر خواست تا آن مایع را از خاک جدا کند و بعد از اینکه مقداری از آن مایع را جدا کردند و خنک شد در دستان کاشف آن فلز مقداری مس وجود داشت ولی نمی دانست که چگونه باید از آن استفاده کند.

به این ترتیب ایرانبان اولین کسی بود که مس را کشف کرد.

+ نوشته شده توسط مرد کهن در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 21:3 |
در زمان ایرانبان بیشتر غذای مردم را مرغابی و ماهی تشکیل می داد و در بعضی موارد از گوشت گوزن استفاده می کردند.

در سالی که رود جانشین ایرانبان شد دسته های گوزن از طرف شمال به سمت جنوب شروع به مهاجرت نمودند و چون مردم از پوست آنها برای خود لباس درست میکردند شروع به کشتن گوزنها نمودن که پس از یک روز به تعداد زیادی از آنها را از پای در آوردند پس شروع به کندن پوست گوزنها شدند و مشاهده کردند که کاری بسیار مشکل و وقت گیر میباشد و لاشه گوزنها هم بعد مدتی متعفن شد .

مردم شهر برای رهایی از بوی بد لاشه ها به این فکر افتادند که لاشه ها را به دره بالای شهر منتقل نموده تا از بودی بد آنها رهایی پیدا کنند بنابر این تمام لاشه های متعفن را از شهر خارج و در دره رها نمودند

بعد از مدتی ایرانبان(شاه ایران) دچار بیماری شد اما بیماری او با بیماری های قبلی مردم شهر فرق داشت و پس از چند روز در گذشت.

ایرانبان جدید (رود) مشاهده کرد که مردم شهر هر روز با تعداد بیشتری به این بیماری دچار شده و بعد از چند روز میمیرند

ولی علت آن را نمی دانستند تا اینکه یک روز هنگام خوردن آب متوجه بوی بدی در آب شد و موضوع را با همسر خود در میان گذاشت ٬ او نیز مسیر آب را دنبال کرد و دید آب از روی لاشه های گوزنها عبور میکند پس به شهر برگشته به مردم اعلام کرد دیگر از آن رودخانه آب نخورند و از جای دیگر آب آشامیدنی را تامین نمایند.

بدین ترتیب بیماری از شهر سیلک خارج شد و این مرض چیزی نبود به غیر از مرض حصبه

 

+ نوشته شده توسط مرد کهن در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 8:59 |

ایران در کجاست؟

ایران از ابتدا این گونه بوده؟

چه کسانی بر ایران حکمرانی کردند؟

 

ایران سرزمین پهناوری بوده که از شرق به چین و از غرب تا دریا سیاه و مصر امتداد داشته در میان این کشور بزرگ دریای بزرگی وجود داشته به نام دریای مرکزی که در محل کویر لوت و مرکزی ایران قرار داشته و مردمی که در این دیار پهناور زندگی میکردند مردمانی ساده و بی آلایش بودند مردمانی که نمی دانستند آتش چیست؟ غذا پختن نمدانستند.

مردمی که از علوم ریاضی و نجوم هیچ نمیدانستند٬ در این سرزمین زندگی میکردند.

تاریخ اینگونه بیان میکند که در قسمت شمال دریای مرکزی ایران شهری به سیلک وجود داشته که تقریبا مرکز حکومت ایران بوده و زنی بر ایران حکومت میکرده که به نام ایرانبان خوانده میشده.

در این دوره از زمان مردم به کارهای روزمره خود پرداخته و با خوشی و آسایش زندگی می کردند اغلب به شکار مشغول میشدند تا برای خانواده خود غدا تهیه کنند.

پادشاه ایران که ایرانبان نام داشت توسط کشتی در قلمرو خود عبور و مرور میکرد و به امور رسیدگی مینمود .

در آن زمان رسم اینگونه بود که بعد از ایرانبان دختر او به جای او می نشست و اگر دختر نداشت ولی عروس ٬ عروس به جای او قرار می گرفت.

ایرانبان دختر نداشت و پسری به نام زاب داشت که زاب عاشق دختری به نام رود شده بود در یکی از سفر ها که ایرانبان به همراه زاب برای سرکشی به شهرهای اطراف رفته بوده در هنگام بازگشت رود را دید که برای استقبال از زاب دوان دوان به نزد آنها می آید٬ پس از پسر خود پرسید که تو هم او را دوست داری و زاب در جواب گفت آری.

بعد از چند روز مراسم را ترتیب دادند و این جشن ٬ جشن ازدواج زاب و رود شد

مراسمی بسیار ساده به طوری که هیچکس به زاب و رود تبریک نمی گفت چون تشریفات وجود نداشت

و بدین ترتیب رود جانشین ایرانبان شد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرد کهن در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 21:47 |